شناسنامه : ...در کتاب خاطراتتان خواندم . دکتر شریعتی اثرگذاری خوبی در قشر فرهیخته و دانشجو ایجاد کرده بود . در جایی اذعان داشتید غذای فکری که شریعتی به جوانان ارائه می داد ، غذای ناب و خالصی نبوده است و برخی انحرافات در آن وجود داشت ؛ چطور می شود ایشان نگرش سطحی به اسلام داشته باشد و بتواند این چنین جوانان را جذب کند ؟

جنتی : شعارهایی که شریعتی مطرح می کرد ، شعارهای انقلابی بود ؛ در آن زمان ، فضا ، فضای انقلابی بود آن زمان که عناصر چپ و مارکسیست در دانشگاه ها نفوذ داشت و فعالیت های تبلیغاتی انجام می داد ؛ در چنین شرایطی فردی که به نام اسلام علم مبارزه و مقابله با رژیم را مطرح می کند ، به طور طبیعی جاذبه هایی خواهد داشت .

شریعتی بیشتر جامعه شناس بود ، نمی‌توان گفت اسلام شناس به معنای کامل بود ؛ به طور طبیعی ضعف هایی در گفتار و برداشت های وی از اسلام وجود داشت ؛ برخی نکاتی که از سوی وی مطرح می شد همانند نکاتی که در خصوص مرحوم مجلسی مطرح کرد ، این گونه تلقی می شد که تمام روحانیت را زیر سوال می برد ؛ در حالی که وی روحانیونی که اهل مبارزه نبودند را بیشتر مورد انتقاد قرار می‌داد .

زمانی که مرحوم شهید محمد منتظری تمام کتاب های شریعتی را به حضرت امام (ره) دادند و ایشان مورد مطالعه قرار دادند ، حضرت امام (ره) از نوع برخورد شریعتی با مرحوم مجلسی در زمان صفویه اظهار ناراحتی کرده بودند ؛ شریعتی هر کسی را که شاهان سابق را به نوعی تائید می کردند ، مورد نقد قرار داده است که مرحوم مجلسی نیز از جمله این افراد هستند .

شناسنامه : نکته حضرت امام (ره) در این مورد چه بود ؟

جنتی : نکته حضرت امام (ره) این بود که شخصیت مرحوم مجلسی شخصیتی والا و وارسته بود و خدمات وی به اسلام و تشیع بسیار ارزنده است ؛ این شخصیت از سوی شریعتی در بحث تشیع صفوی و تشیع علوی مورد نقد قرار گرفته است .

شناسنامه : بعد از فوت مرحوم شریعتی ، آقای ابراهیم یزدی برای دانشجویان خارج از کشور پیامی از حضرت امام (ره) بگیرد و تلاش داشت حضرت امام (ره) شریعتی را شهید خطاب کند که حضرت امام (ره) این کار را انجام ندادند ؛ شما هم در دیداری که با حضرت امام (ره) داشتید نقدی کردید اگر این کار انجام می شد اثر بهتری می گذاشت .

جنتی : نقد که نبود ، ایشان در پیامشان فقط شریعتی یاد کرده بودند و این در بین دانشجویان مسلمان اروپا تأثیر منفی گذاشته بود ، اثر بدی گذاشته بود آن‌ها می گفتند اگر کسی هم که در راه خدا مهاجرت کرده است و ان جا از دنیا رفته است شهید محسوب می‌‍شود . لذا من عنوان کردم اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم اروپا اندکی از پیام شما دلگیر هستند و انتظار داشتند به عنوان شهادت از مرگ شریعتی یاد می کردید ؛ حضرت امام (ره) روی ترش کردند و فرمودند مگر من همانند روشنفکرها هستم که بگویم شهادت ، شهادت . شهادت شرایطی دارد .

شناسنامه : شما هم چیزی نگفتید؟

جنتی : من جرات نکردم دیگر حرفی بزنم...  

در یافت کل متن از تابناک

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 18:51  توسط منتقد  | 

منابع مقاله: مجله کیهان فرهنگی » خرداد 1378 - شماره 152، صبوحی، حسین ؛


مطلبی که ملاحظه می کنید بررسی انتقادی بعضی نظریات مرحوم دکتر شریعتی است. نویسنده در این مقاله،اساس را آرا مرحوم استاد مطهری گرفته و بر این پایه به رد افکار مرحوم شریعتی پرداخته است.

کیهان فرهنگی آماده است تا نظرات منطقی دیگر عزیزان را در تائید یا نفی مطالب مذکور در این مقاله درج نماید.

از گذشته های دور در بین مردم مشهور بود، کسی که می خواهد عالم دینی شود باید دود چراغ بخورد و در حجره های نمور و تاریک سال ها به سر برد و از لذات و رفاهی ات دست کشیده و زانو نزد استاد زند و اگر چنانچه هوشی سرشار در حد نوابغ داشته باشد،عالم دینی شود که«نابرده رنج گنج میسر نمی شود»و اگر این عالم دینی ضمیری پاک در حد قریب به عصمت انبیا را در خود ایجاد نمود و از تزکیه و تربیت اخلاق در حد اعلای آن برخوردار بود،صاحب رای و نظر می گردید،که اینان در هر عصری انگشت شمار بودند.

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند که شود هستی بخش

از بدیهیات است که در هر علمی هر کس نمی تواند اظهار نظر کند مگر متخصصان و صاحبان فن در آن علم و این امر چنان روشن است که نیاز به اقامه دلیل و برهان ندارد و خلاف آن را هر انسانی دور از عقل می داند.به عنوان مثال اگر کسی جهت طبابت به قصاب مراجعه نماید،کار او را به مجانین تشبیه کنند.

متاسفانه در این عصر و زمان مشاهده می شود که افرادی بدون هیچگونه تخصص از علوم دینی که بر حسب موضوع آن اشرف علوم است و در نزد پیروان آن دین از قداست خاصی برخوردار است، (به تصویر صفحه مراجعه شود) اظهار نظر و یا به تعبیر دیگر اجتهاد به رای می نمایند و به صرف تخصص در یک رشته از علوم غیر دینی بدون توجه به آرا علما دین در آن زمینه نظریات برخی از دانشمندان که بعضا لائیک بوده را به اسم دین به خورد مردم می دهند.در حالی که اگر شخصی درباره کوچک ترین مساله طب اظهار نظر کند،از او خواهند پرسید مگر شما طبیب هستید؟

هر چند که در بعضی موارد به نظر می رسد که غرض ورزی نبوده و صرفا از روی بی اطلاعی نسبت به متون اصیل دینی است،لکن باید توجه داشت که بدعت در دین از همین امر آغاز گشته و خدای ناکرده عواقب جبران ناپذیری دربر خواهد داشت و این اظهار نظرهای غیرمسئولانه عامل انحراف فکری بسیاری از مسلمانان می گردد.علما دین در طول تاریخ

(صفحه 13)

همواره با اینگونه موارد برخورد نموده و حتی از نثار جان خویش دریغ ننموده اند.

در تاریخ اسلام اول کسی که در دین التقاط ایجاد نمود،چندان مشخص نیست ولی آنچه مسلم است،آن که یکی از اموری که وقت شریف ائمه را مصروف داشته است،مبارزه با این انحرافات و کسانی است که در مقابل نص،اجتهاد به رای می نمودند و همواره در تلاش برای معرفی اسلام ناب محمدی به مردم بوده اند.در زمان معاصر با روی کار آمدن مکاتب متنوع بشری عده ای از روشنفکران جذب ظاهر فریبنده و شعارهای این مکاتب گردیده و آن ها را سخنی تازه دانسته،گفته های آنان را با معارف دینی التقاط نموده تا به خیال خودشان دین را از کهنه پرستی نجات داده و تجددگرایی را رواج دهند.

از جمله کسانی که در معارف دینی التقاط ایجاد نموده و در آثار متعددشان نیز مشهود است دکتر علی شریعتی یکی از روشنفکران معاصر می باشد در این مقاله برآنیم تا آثار ایشان را به استناد نظریات استاد شهید مرتضی مطهری نقد و بررسی نماییم.

روال ما در این مقاله بر آن است که از کتاب«جامعه و تاریخ»شهید بزرگوار حضرت آیت اللّه مطهری به عنوان محکی برای نقد افکار دکتر علی شریعتی استفاده شود.لازم به ذکر است از آنجاییکه رشته تخصصی دکتر شریعتی جامعه شناسی بود و آثار باقیمانده از ایشان در زمینه جامعه شناسی و فلسفه و تاریخ است،بنابراین آنچه که به عنوان نظریات شهید مطهری ارائه می گردد،دیدگاه اسلام در مورد جامعه و تاریخ می باشد.پیرامون اهمیت این موضوع ایشان می فرمایند:«نوع شناخت یک مکتب از جامعه و از تاریخ و طرز برداشت آن از این دو،نقش تعیین کننده ای در ایدئولوژی آن مکتب دارد.از این رو ضرورت دارد در متن جهان بینی اسلامی،طرز نگرش اسلام به جامعه و تاریخ روشن گردد.»(1)

موضوع جامعه و تاریخ از زمان ظهور مکتب مارکسیسم مطرح شد.متاسفانه برخی از روشنفکران به گمان اینکه دین در این مورد سکوت کرده و یا آنچه که مارکس و همفکرانش گفته اند منطبق با متون دینی است،به تطبیق آیات قرآن با نظریه ماتریالیستی مارکسیسم پیرامون جامعه و تاریخ پرداخته و کلا نظریات فلسفه تاریخ را مبتنی بر مادیات تاریخی بنا نهادند و نظریات جامعه شناسی را بر اساس زیربنا بودن اقتصاد تبیین نموده اند؛هر چند که در آثار دکتر شریعتی تناقضات بسیار دیده می شود،در برخی از موارد منکر این نوع برداشت است ولی در بسیاری از موارد در تحلیل و بررسی آیات قرآن و حوادث تاریخی نقض آن ادعا دیده می شود که به بعضی از آن موارد استناد خواهد شد.

جهت اینکه با نظر اسلام پیرامون جامعه و تاریخ آشنا شویم،در ابتدا نظر استاد مطهری را پیرامون جامعه مطرح می نماییم.در این مورد شهید مطهری در بیان نظریات مختلف درباره جبر یا اختیار فرد در جامعه در برداشت از قرآن کریم چنین می فرماید:«قرآن کریم در عین اینکه برای جامعه طبیعت و شخصیت و عینیت و نیرو و حیات و مرگ و اجل و وجدان و طاعت و عصیان قائل است،صریحا فرد را از نظر امکان سرپیچی از فرمان جامعه توانا می داند.تکیه قرآن بر آن چیزی است که آنرا«فطرة الله»می نامد.در سوره نسا آیه 97 درباره گروهی که خود را عذری برای ترک مسؤولیتهای فطری خود می شمردند و در واقع،خود را در برابر جامعه خود مجبور قلمداد می کردند،می فرماید:«بهیچوجه عذر آن ها پذیرفته نیست،زیرا حداقل امکان مهاجرت از آن جو اجتماعی و رساندن خود به جو اجتماعی دیگر وجود داشت.در جای دیگر نیز می گوید:

یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم.«ای اهل ایمان خود را باشید، خود را نگهدارید،هرگز گمراهی دیگران (بالاجبار)سبب گمراهی شما نمی شود.»

در آیه معروف«ذر»که اشاره به فطرت انسانی است،پس از آنکه می فرماید خداوند پیمان توحید را در نهاد مردم قرار داده است،می گوید:برای اینکه بعدها نگویید همانا پدران ما مشرک بوده اند و ما چاره ای نداشتیم و مجبور بودیم که بر سنت پدران خود باقی باشیم.با چنین فطرت خدادادی هیچگونه اجباری در کار نیست.»(2)

ایشان در تقسیمات و قطب بندی های اجتماعی چنین می فرماید:«جامعه در عین اینکه از نوعی وحدت برخوردار است،در درون خود به گروه ها و طبقات و اصناف مختلف و احیانا متضاد منقسم می گردد.و یا لااقل بعضی جامعه ها چنیناند،و

(صفحه 14)

ممکن است جامعه در عین وحدت،در درون خود به قطب های متخالف و احیانا متضاد منقسم می گردد.

پس جامعه وحدتی دارد در عین کثرت و کثرتی دارد در عین وحدت.به اصطلاح حکمای اسلامی،بر جامعه ها نوعی وحدت در کثرت و کثرت در وحدت حکمفرماست.در اینجا دو نظریه وجود دارد.یکی نظریه مبتنی بر مادیت تاریخی و تضاد دیالکتیکی.بنابراین نظریه که بعدها درباره اش سخن خواهم گفت،این جهت تابع اصل مالکیت است،در جامعه هایی که مالکیت خصوصی وجود ندارد،مانند جامعه اشتراکی اولیه و یا جامعه های اشتراکی که در آینده تاریخ تحقق خواهند یافت،اساسا جامعه یک قطبی است و اما در جامعه هایی که بر آن ها مالکیت خصوصی حکمفرماست لزوما دو قطبی است، پس جامعه یا یک قطبی است و یا دو قطبی،شق سوم ندارد،در جامعه های دو قطبی،انسان ها تقسیم می شوند به انسان های استثمارگر و انسان های استثمار شده،و جز دو اردو و دو گروه حاکم و محکوم گروهی وجود ندارد.سایر شؤون جامعه از فلسفه و اخلاق و مذهب و هنر نیز همین رنگ را پیدا می کند،یعنی مثلا دو گونه فلسفه و اخلاق و مذهب و غیره بر جامعه حاکم است که هر کدام رنگ طبقه اقتصادی خاصی را دارد،و اگر فرضا یک فلسفه و یا یک مذهب و یا یک اخلاق حاکم باشد،باز هم رنگ یکی از دو طبقه را دارد که احیانا بر طبقه دیگر تحمیل شده است اما فلسفه یا هنر یا مذهب یا اخلاق طبقه اقتصادی و بی رنگ امکان وجود ندارد.

نظریه دیگر این است که تک قطبی یا چند قطبی بودن جامعه وابسته به اصل مالکیت نیست،علل و عوامل فرهنگی و اجتماعی و نژادی و ایدئولوژیکی نیز می تواند منشأ چند قطبی شدن جامعه گردد.مخصوصا علل فرهنگی و ایدئولوژیکی می تواند نقش اساسی داشته باشد و جامعه را نه به دو قطب که به چند قطب احیانا متضاد تجزیه نماید،همچنان که قادر است جامعه را به صورت تک قطبی درآورد بدون آنکه الزاما اصل مالکیت ملغی شده باشد.

اکنون ببینیم برداشت قرآن درباره کثرت جامعه چه برداشتی است؟آیا کثرت و اخلاق را می پذیرد یا نمی پذیرد؟و اگر می پذیرد دیدگاه قرآن از قطبی شدن جامعه دیدگاه دو قطبی است و آنهم بر اساس مالکیت و استثمار یا به گونه ای دیگر است؟

به نظر می رسد استخراج لغات اجتماعی قرآن و تعیین نقطه نظر قرآن در مفهوم این لغات بهترین راه،و لااقل راه خوبی برای بدست آوردن نظر قرآن باشد لغات اجتماعی قرآن دوگونه اند بعضی از لغات اجتماعی مربوط به یک پدیده اجتماعی است مثل:ملت،شریعت،شرعة،منهاج، سنت و امثال این ها.این لغات از محل بحث ما خارج است.ولی یک عده لغات است که وجهه نظر قرآن را می تواند مشخص کند مانند:قوم، امت،ناس،شعوب،قبائل،رسول،نبی،امام،مؤمن،کافر،منافق،مشرک،مذبذب،مهاجر،مجاهد،صدیق،شهید،

متقی،صالح،مصلح، مفسد،آمر به معروف،ناهی از منکر،عالم، ناصح،ظالم،خلیفه،ربانی،ربی،کاهن، رهبان،اجبار،جبار،عالی،مستعلی،مستکبر،مستضعف،مسرف،مترف،طاغوت،ملا،ملوک،غنی،فقیر،مملوک،مالک،حر،عبد، رب،و...

البته لغاتی دیگر به ظاهر مشابه وجود دارد مانند:مصلی،مخلص،صادق،منفق، مستغفر،تائب،عابد،حامد و امثال این ها،اما این لغات صرفا به عنوان بیان یک سلسله«افعال»ذکر شده اند نه به عنوان سلسله گروه ها.از اینرو در این لغات احتمال اینکه بیانگر گروه ها و تقسیمات و قطب های اجتماعی باشند،نمی رود.لازم است آیاتی که لغات دسته اول را ذکر کرده اند،خصوصا آنچه مربوط به جهت گیری های اجتماعی است، مورد بررسی و مطالعه دقیق قرار گیرد تا روشن گردد همه این ها را در دو گروه می توان جای داد و یا در گروه های متعدد باید قرار داده شوند و اگر فرضا همه این ها در دو گروه جا داده می شوند مشخصه اصلی آن دو گروه چیست؟مثلا آیا می شود همه آن ها را دو گروه مؤمن و کافر که مشتمل بر جهت گیری های اعتقادی است،و یا در دو گروه غنی و فقیر که نمایانگر وضع اقتصادی است طبقه بندی کرد؟...

برخی مدعی هستند که برداشت قرآن از جامعه برداشت دو قطبی است.از نظر قرآن جامعه در مرتبه اول به قطب مسلط و حاکم و بهره کش و قطب محروم و بهره ده و به اسارت گرفته شده تقسیم می شود؛قطب حاکم همان است که قرآن از آنها به«مستکبرین»تعبیر می کند و قطب محکوم آنان هستند که قرآن آنان را«مستضعفین» می خواند،...از نظر قرآن کافران،منافقان، مشرکان،فاسدان،فاسقان،ظالمان از میان گروه هایی برمی خیزند که قرآن آنان را«مترف» «مسرف»«ملا»«ملوک»و«مستکبر»امثال اینها می خواند،امکان ندارد این گروه ها از طبقه مخالف برخیزند،همچنان که پیامبران، رسولان،امامان،صدیقان،شهیدان، مجاهدان،مهاجران،مؤمنان،از طبقه مخالف برخیزند،و امکان ندارد از طبقه مقابل برخیزند...خلاصه به عقیده این افراد،قرآن این نظریه را که آنچه انسان را می سازد و گروهش را مشخص می کند و به او جهت می دهد و به او جهت می دهد و پایگاه فکری و اخلاقی و مذهبی و ایدئولوژیکی او را تعیین می کند،وضع معاش است،تأیید می کند و مجموعا از آیات قرآن برمی آید که تعلیمات خویش را بر این پایه نهاده است.این نظریه در حقیقت برداشتی مادی از انسان و جامعه است.بدون شک قرآن تکیه خاصی روی پایگاه اجتماعی افراد دارد ولی آیا بدین معنی است که قرآن همه تقسیم ها و قطب بندی ها را با این ملاک توجیه می کند؟از نظر ما این نوع برداشت از جامعه با برداشت اسلام از انسان و جهان و جامعه منطبق نیست و از این مطالعه سطحی در مسایل قرآنی ناشی شده است.(3)

این بود نظریه شهید مطهری پیرامون جامعه و تحلیل و تبیین نظر کسانی که برداشت غلطی از قرآن در زمینه جامعه شناسی و وفلسفه تاریخ دارند. در توضیح این مطالب باید گفت،متکلمین اسلامی در دفاع از اصول اعتقادی اسلام یعنی توحید و نبوت و معاد در مقابل منکرین آن پرداخته و متکلمین شیعی نیز آنچه در خدمات خویش مصروف داشته اند،پیرامون دفاع از اصول اعتقادی شیعه بوده است.

پیش از ظهور مارکسیسم موضوع جامعه و تاریخ موضوعیت نداشته که متکلمین و علما اسلامی به طور مستقل و مشروح اظهار نظر نمایند،از آنجایی که اصل و اساس نظریات مارکس بر پایه این دو اصل(جامعه و تاریخ)بود.برخی مانند دکتر علی شریعتی به جهت عدم آشنایی نسبت به متون دینی با انگیزه ایجاد شور و هیجان در بین جوانان به تطبیق اصول مارکسیسمی یعنی مادیت تاریخی و توجیه پایگاه طبقات اجتماعی،تحلیل تاریخ اسلام و شخصیت های اسلامی پرداختند.غافل از اینکه در اسلام اصلی وجود دارد به نام فطرت که به تعبیر استاد شهید مطهری«ام المعارف اسلامی»است و

(صفحه 15)

همانگونه که خود قرآن فرموده است اکثریت مردم از آن غافلند «اکثرهم لا یعلمون» و پیامبر گرامی اسلام(ص)فرمودند:«کل مولود یولد علی الفطرة» تمام برداشت سو امثال دکتر شریعتی بر اساس غفلت از این اصل مهم اسلامی بوده است. بر اساس همین اصل است که بنای مادیت تاریخی فرو می ریزد و انسان در طبقه اجتماعی خویش مجبور نیست و می تواند بر علیه نظام طبقاتی خویش قیام کند اینجا است که استاد شهید علامه مطهری به وظیفه دینی خویش عمل نموده و به عنوان یک متکلم اسلامی مبرز به دفاع از نظریات اسلام پیرامون این دو اصل یعنی جامعه و تاریخ پرداخت و اثر ارزنده ای از خود باقی گذارد.

حال به نظریات دکتر علی شریعتی و نقد آن از آثار شهید مطهری توجه کنیم.دکتر شریعتی در کتاب«بازگشت»چنین می گوید:«من از طایفه خودم حرف می زنم...طایفه مردم«و اگر بخواهیم به زبان قرآن حرف بزنیم باید بگوییم،طایفه«ناس» در برابر دیگر طوایف«ملا و مترفین»طوایف «فرعون و قارون و بلعم باعور»سپس در پاورقی همین صفحه در توضیح این مطالب چنین گوید: «در جامعه شناسی قرآن،که یک جامعه شناسی صریح طبقاتی است:جامعه طبقه دائمی است، سه طبقه که«طبقه مرکب حاکمه»را می سازند،در سه سمبل نشان داده شده اند.فرعون؛قدرت حاکمه سیاسی،قارون؛قدرت حاکمه اقتصادی بلعم باعور؛قدرت حاکمه مذهبی و فکری و طبقه محکوم:ناس(توده عیال)،الله،پیغمبران وابسته به این طبقه اند.در برابر این سه طایفه،این سه تن،فرعون و قارون و بلعم همان سه نماینده شهر کور نیستند که در نمایشنامه روبرمل به نام «سزیف و مرگ»نزد سزیف آمده اند.(4)

در کتاب اسلام شناسی در تفسیر داستان هابیل و قابیل،چنین آمده است:«در این مکتب فلسفه تاریخ بر اساس یک جبر علمی است،یک جریان پیوسته و همچون انسان،یک تضاد دیالکتیکی... جنگ هابیل و قابیل جنگ دو جبهه متضاد در تاریخ است.بر اساس دیالکتیک تاریخ،بنابراین،تاریخ نیز،همچون انسان،یک حرکت دیالکتیک دارد. این تضاد هم از اینجا شروع می شود که قابیل(به نظر من،نماینده نظام کشاورزی و مالکیت انحصاری و فردی)هابیل(به نظر من،نماینده اصل دامداری و دوره اشتراک اولیه پیش از مالکیت) را می کشد.بعد از این جنگ دائمی تاریخ آغاز می شود.سراسر تاریخ صحنه نبرد میان جناح قابیل قاتل و هابیل مقتول است،جناح حاکم و محکوم» (5)و بعد چنین نتیجه گیری می کنند:«جناح هابیل جناح مستضعف محکوم است یعنی مردم،که قتیل تاریخند و اسیر نظام قابیل که نظام مالکیت حاکم بر جامعه های بشری است.»(6)

«این دو ملاک زیربنای هابیلی و قابیلی جامعه را به دو قطب تقسیم می کنند:1-«قطب قابیلی»، حاکم«ملک،مالک،ملا»2-«قطب هابیلی،» محکوم«خدا-مردم»در برابر آن طبقه سه گانه «ملک،مالک،ملا»طبقه مردم(ناس)قرار دارد. هر دو در طول تاریخ بر ضد هم و در برابر هم.الله در این جامعه طبقاتی،در صف«ناس»است،به گونه ای که در قرآن،هرگاه جامعه مطرح است الله و الناس مترادف هم می آیند7

علامه شهید مطهری در این باره می فرمایند: «اینکه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادی و دو قطب معنوی تقسیم کرده و این دو قطب با یکدیگر متطابقند،یعنی از نظر قرآن کافران، مشرکان،منافقان،فاسقان،مفسدان همان ملا و مستکبران و جبارانند و برعکس،مؤمنان، موحدان،صالحان،شهیدان-همان طبقه مستضعفان و محرومانند و جبهه گیری کافران و مؤمنان انعکاسی از جبهه گیری زیربنایی استضعافگران و مستضعفان است،دروغ محض است.هرگز چنین تطابقی از قرآن استفاده نمی شود،بلکه عدم تطابق استفاده می شود.قرآن در درس های تاریخی خود،مؤمنان را ارائه می دهد که از طبق ملا و مستکبر برخاسته و علیه آن طبقه و ارزش های آن طبقه شوریده اند.(8)ایشان سپس به عنوان نمونه از مؤمن آل فرعون،زن فرعون، سحره فرعون،اساسا قیام شخص موسی و رسول اکرم(ص)یاد می کنند.

در ادامه همین مطالب می فرمایند:«مبانی قرآن درباره هویت تاریخ با مبانی ماتریالیسم تاریخی متفاوت است.از نظر قرآن روح اصالت دارد و ماده هیچگونه تقدمی بر روح ندارد...قرآن به حکم اینکه به اصالت فطرت قائل است و در درون هر انسانی حتی انسان های مسخ شده ای مانند فرعون،یک انسان بالفطره که در بند کشیده شده سراغ دارد.دکتر شریعتی در تمام آثار خود هر کجا که کلمه ناس را به کار برده،به عنوان توده مردم در مقابل طبقه حاکم دانسته اند.به عنوان نمونه مواردی را یادآور می شویم:

«به تعبیر قرآن،یک توده اکثریت وجود دارد که اسمش(ناس)است،و یک قطب ضد این مردم، آن قطب ضد مردم که حاکم بر مردم در تاریخ بوده اند و سرنوشت تاریخ بشری و جامعه بشری در اختیار آن بوده.»(9)

در کتاب ما و اقبال:توده مردم(ناس)(10) توده های مردم(ناس)(11)و توده های بشری (ناس)(12)در کتاب بازگشت:ناس(مردم، توده های بشری)(13)

همچنین در کتاب ما و اقبال آمده است:«اسلام جهت ضد اشرافی دارد.دین مردم(ناس)است. با طبقات حاکم سر مبارزه ای آشتی ناپذیر دارد.با ملا(کله گنده ها)با مترف(شکم گنده ها)و حتی با طبقه روحانیون(احبار و رهبان)که در همه جامعه ها و ادیان گذشته یکی از طبقات حاکمه بوده اند.»(14)

استاد شهید حضرت آیت الله مطهری در این باره می فرمایند:«اینکه گفته شد که مخاطب قرآن ناس است و ناس مساوی است با توده محروم، پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ایدئولوژی اسلامی ایدئولوژی طبقه محروم است و اسلام پیروان خود را و سربازان خود را منحصرا از طبقه محروم می گیرد،نیز غلط است.البته مخاطب اسلام ناس است ولی ناس یعنی انسان ها، یعنی عموم مردم،هیچ کتاب لغتی و هیچ عرف عرب زبانی ناس را به معنی توده مردم نگرفته و مفهوم طبقه در آن نگنجانیده است.قرآن می گوید: «لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا»یعنی«برای خدا بر مردم مستطیع است که حج کنند.»آیا معنی دارد که مقصود توده محروم (به تصویر صفحه مراجعه شود) باشد؟و همچنین خطابات «یایی ها الناس» که در قرآن فراوان آمده و در هیچ کدام مقصود توده محروم نیست و عموم مردم است.عمومیت خطابات قرآن نیز از نظریه فطرت که در قرآن مطرح است،سرچشمه می گیرد.»(15)

در مورد پایگاه طبقاتی و اجتماعی پیامبران، دکتر شریعتی دچار اشتباه شده و در تحلیل جامعه شناسی خود در رابطه با پیامبران اینچنین آورده است:«پیغمبر ما یکی از پیغمبران اسلام است،یعنی پیغمبران همیشه از متن مردم ستمدیده برمی خاستند و تنها پیغمبرانی هستند که همه شان،تمام سلسله انبیا به توده محروم وابسته هستند،همه چوپانند،به قول شخص پیغمبر و به شهادت تاریخ و کارگران صنعتی محروم هستند که در تاریخ این ها از چوپان هم محروم تر بوده اند،هم علیه ملا و مترف و راهب قیام می کنند.»(16)

در کتاب«اسلام شناسی»اینچنین گفته اند: «تصادفی نیست که پیامبران توحید از متن مردم، از میانمی هایند،نه از میان زبده ها،زیرا زبده ها یا از جز روحانیون بودند،و یا جز اشراف و سرمایه داران تاریخ،و یا جز شاهزادگان و

(صفحه 16)

سرداران و سردمداران تاریخ...و تصادفی نیست که تمام رهبران نظام انقلابی توحید، چوپانان،کارگزاران و پیشه وران بوده اند،که از متن محروم،یعنی قربانی ترین قربانیان»(17)

در قرآن که تکیه می شود که «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم» امیین توده های امی جامعه هستند و در قرآن تکیه می شود که از خود مردم پیامبرانی فرستاده شده است،پیامبران ابراهیمی هستند که از متن مردم برخاسته شده اند.اینجا مقصود این نیست که این پیامبران فرشته نبوده اند یا قوای مجرد نبوده اند و از انسان هایند،نه،از «ناس»یعنی از متن توده بوده اند،از طبقات خاص و خواص و زبده ها و برگزیده ها نبوده اند»(18)

«برجسته ترین و سازنده ترین پیشوایان و طراحان و پیام آوران ایدئولوژی پیامبرانند که به تصریح قرآن و با تأثیر تاریخ،از میان توده برخاسته اند،به عقیده من صفت«امی»برای پیامبر اسلام بدین معنی است،یعنی کسی که«امتی»است،از «امیون»است،نه از حکما و علما و شعرا و امرا و...نه از متن«امت».(19)

استاد شهید مرتضی مطهری در این مورد چنین می فرمایند:«اینکه گفته شد قرآن مدعی است که رهبران،پیامبران،پیشتازان،شهیدان منحصرا از میان مستضعفان برمی خیزند،اشتباه دیگری است در مورد قرآن،قرآن هرگز چنین سخنی نگفته است.استدلال به آیه«هو الذی بعث فی الامیین...»

که ادعا شده پیامبران از میان «امت»برخاسته و امت مساوی است با توده مردم،مضحک است.«امیین»جمع«امی»است که به معنی درس ناخوانده است و«امی»منصوب به«ام»است نه«امت»و تازه«امت»یعنی جامع که مرکب است از گروه ها و احیانا از طبقات مختلف و به هیچ وجه به معنی توده مردم نیست.»(20)

دکتر شریعتی در برداشت از قرآن پیرامون فلسفه تاریخ دچار اشتباهی دیگر نیز شده است و در مورد آیه استضعاف چنین گوید.«هدف نهائی اسلام استقرار عدالت و برابری جهانی است

لیقوم الناس بالقسط

فلسفه تاریخ اسلام پیروزی قطعی و مقدر تودم محکوم و مردم اسیر و ضعیف جهان و حکومت آنان بر روی زمین است:

«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین»(القصص،5)(21)

در کتاب اسلام شناسی چنین آورده اند:«استقرار قسط است و عدل که جبرا تاریخ به آنجا خواهد رفت و به شکل یک انقلاب جهانی و انتقام تاریخی و طبقاتی،قطعا در سراسر زندگی بشر گسترش خواهد یافت و نوید خداوند خواهد رسید که گفت:«اراده کرده ایم تا بر کسانی که بر زمین به بیچارگی و ضعف گرفته شده اند،منت بگذاریم که آنان را رهبران مردم قرار دهیم و وارثان زمین»(22)

در این مورد شهید بزرگوار آیت الله مطهری چنین می فرمایند«آنچه در مورد استضعاف گفته شد قابل قبول نیست.چرا؟برای اینکه اولا قرآن در آیات دیگر خود با صراحت تمام سرانجام و سرنوشت تاریخ که ضمنا بستر تکامل تاریخ را نیز توضیح می دهد،به صورت و شکل دیگر بیان کرده است و آن آیات مفاد این آیه را بر فرض اینکه مفادش آن باشد که گفته شد توضیح می دهد و تفسیر می کند و مشروط می نماید و ثانیا بر خلاف آنچه رایج و معمول است اساسا آیه استضعاف هیچ اصل کلی بیان نکرده تا در مقام مقایسه با آیاتی که در این زمینه آمده نیازی به تفسیر و توضیح و احیانا مشروط شدن داشته باشد،این آیه مرتبط است به آیه پیش و آیه بعد از خودش،با توجه به آن دو آیه روشن می شود که این آیه در مقام بیان اصل کلی به گونه ای که به آن استدلال شده نیست.(23) ایشان سپس در مورد دلیل اول به آیات 55 سوره نور و 128 اعراف و 105 انبیا استناد می نمایند و در مورد دلیل دوم به تفصیل آیه پرداخته اند که جهت جلوگیری از اطاله کلام به آن نمی پردازیم.

حال می پردازیم به برخی از نظریات دکتر شریعتی که بیانگر اعتقاد به مادیت تاریخی است و پس از آن ریشه اصلی اینگونه برداشت ها از دیدگاه شهید مطهری را بازگو خواهیم کرد.

دکتر شریعتی چنین می گوید:«اقتصاد اصل است،معاد از آن جامعه ای است که معاش دارد (پیغمبر)کسی که نان ندارد گرسنه است باید با شمشیر برهنه بر همه بشورد،زیرا همه مسؤول گرسنگی اویند(ابوذر)»(24)

«ابوذر کیست؟یک انقلابی بزرگ، ضد اشرافیت،ضد استبداد،ضد سرمایه داری (کنز)و ضد فقر و تبعیض کسی که بهتر از پروردن سخن می گوید،هدف این است که این مردم آگاه شوند،همه بدانند که مذهب آن نیست که به آن ها خورانده اند و برای استحمارشان ساخته اند،هم بدانند که زندگی این نیست که این ها دارند.هدف این است که این پیام او را به همین مردم برسانیم که:در شگفتیم از کسی که در خانه اش نان نمی یابد و با شمشیر برهنه اش بر همه مردم نمی شورد»(25)

«اختیار انسان این است که جبر تاریخ را کشف کند و همراهش حرکت نماید تا خودش را نجات دهد،و یا در برابرش بایستد و خود را نابود کند»(26)

ایشان پس از توضیح فلسفه تاریخ مارکسیسم به عنوان نظریه خودشان چنین می گویند:«مالکیت زیربنا است.من یک نظر خاصی در اینجا دارم و آن این است که اصولا زیربنا دو تا بیشتر نیست. آنهم نه بورژاوازی است،نه فئودالیته،نه کاپیتالیسم،نه ماشینیسم،نه سرواژی،نه برده داری،زیربنا،یعنی آنچه که تمام نظام اجتماعی رویش سوار می شود و استخوان بندی اساسی اجتماع-استراکتور-است دو تا است،نه شش هفت تا یکی«مالکیت انحصاری»است و یکی«مالکیت اجتماعی»...مالکیت که انحصاری می شود جامعه را به دو قطب متضاد اقتصادی تقسیم می کند و رابطه این دو قطب متضاد اقتصادی بر حسب تحول و جامعه تحقق پیدا می کند.حقوق،طرز تفکر و علم تغییر پیدا می کند،این ها همه هست،اما برحسب جبر تاریخ و تحول تاریخ بینش و تفکر و فرهنگ تغییر پیدا می کند.اما زیربنا و عامل اساسی شکل مالکیت است.(27)

استاد شهید علامه مطهری می فرمایند:«فکر می کنم ریشه اصلی گرایش پاره ای از روشنفکران مسلمان به مادیت تاریخی دو چیز است.یکی همین که پنداشته اند،اگر بخواهند فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی بدانند،و یا اگر بخواهند برای اسلام فرهنگ انقلابی دست و پا کنند،گریزی از گرایش به مادیت تاریخی نیست. باقی سخنان که مدعی می شوند شناخت قرآنی ما به ما چنین الهام می کند،بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است،از آیه استضعاف اینگونه اثبات کرده ایم،همه بهانه و توجیهی است برای این پیش اندیشه...لهذا از ابوذر بزرگ،ابوذر حکیم، ابوذر خداپرست،ابوذر مخلص،ابوذر آمر به معروف و ناهی از منکر،ابوذر مجاهد فی سبیل الله،یک«ابوذر شکم»و«ابوذر عقده ای» ساخته اند،که گرسنگی را خوب احساس می کرده و به خاطر گرسنگی خودش،شمشیر کشیدن و افتادن به جان همه مردم را روا و بلکه لازم و واجب می شمرده است.

ریشه اصلی دیگر این اشتباه را در رابطه اسلام با جهت گیری اجتماعیش باید جستجو کرد.این روشنفکران به وضوح مشاهده کرده اند که در تفسیر تاریخی قرآن از نهضت های پیامبران یک جهت گیری نیرومند از ناحیه آنها به سود مستضعفان مشاهده می شود،و از طرف دیگر اصل«تطابق میان جهتگیری و خاستگاه»و به تعبیر دیگر«اصل تطابق میان پایگاه اجتماعی و اقتصادی و علمی»که اصل مارکسیستی است.از نظر دین روشنفکران خدشه ناپذیر تلقی شده و نتوانسته اند خلاف آنرا تصور کنند،در مجموع چنین به نتیجه گیری پرداخته اند که چون قرآن جهت گیری نهضت های مقدس و پیش برنده را به وضوح به سود مستضعفان و در جهت تأمین حقوق و آزادی های آنها می داند،پس از نظر قرآن خواستگاه همه نهضت های مقدس و پیش برنده طبقه محروم و غارت شده و مستضعف بوده است،پس از نظر قرآن،تاریخ هویت مادی و اقتصادی دارد و اقتصاد«زیربنا است.از آنچه تاکنون گفته ایم روشن شد که نظر به اینکه قرآن به اصل فطرت قائل است و به منطقی در زندگی انسان قائل است که منطق فطرت باید نامیده شود»(28)

دکتر شریعتی در مورد خواستگاه مذهب در نقد نظریه مارکس دچار اشتباهی بزرگ شده اند که این مطلب در آثار ایشان بسیار مشهود است،و سر بی حرمتی به برخی از علما و مفاخر دین و تقدیس و تکریم علما غیر مسلمانان و یا برداشت غلط از قرآن و تفسیر و تحلیل اشتباه از رویدادهای تاریخی از جانب ایشان به همین علت است و آن عدم توجه به اصل فطرت در دعوت انبیا به خدای

(صفحه 17)

(به تصویر صفحه مراجعه شود) تبارک و تعالی است،این اشتباه را در عناوین مذهب علیه مذهب-تشیع علوی و صفوی، اسلام شناسی،دربرداشت از قصص قرآن خصوصا سرگذشت هابیل و قابیل می توان دید. جهت رعایت اختصار و اجمال فقط به یکی دو نمونه بسنده می کنیم.

«شرک مذهب است،مذهب حاکم بر تاریخ، آری،تریاک مردم!و توحید مذهب محکوم تاریخ،خون مردم»(29)

«مذاهب موجود،مذاهب حاکم بر تاریخ، همواره بی استثنا ابزار طبقه حاکم بوده اند»(30)

«و این است که جنگ مذهب علیه مذهب نیز یک جنگ تاریخی است،جنگ مذهب شرک، توجیه کننده شرکت اجتماعی و تفرقه طبقاتی و مذهب توحید،توجیه کننده وحدت طبقاتی و نژادی.این نبرد تاریخی میان هابیل و قابیل، شرک و توحید،تبعیض طبقاتی و نژادی با عدالت و وحدت انسانی،مذهب خدعه و تحذیر و توجیه وضع موجود،با مذهب آگاهی و حرکت و انقلاب،در طول زمان تاریخ،پیوسته ادامه دارد تا آخر الزمان»(31)

شهید مطهری در این باره می فرمایند:«برخی از روشنفکران مسلمان مدعی شده اند که برخلاف نظریه مارکس،دو سیستمی بر مذهب نیز حاکم است.مذهب حاکم مذهب شرک است و مذهب محکوم مذهب توحید.مذهب حاکم مذهب تبعیض است و مذهب محکوم مذهب مساوات و برابری،مذهب حاکم مذهب توجیه وضع موجود است و مذهب محکوم،مذهب انقلاب و محکوم کردن وضع موجود.مذهب حاکم مذهب جمود و سکون و سکوت است و مذهب محکوم، مذهب خیزش و حرکت و فریاد.مذهب حاکم تریاک جامعه است و مذهب محکوم انرژی جامعه است.پس نظریه مارکس مبنی بر اینکه جهت گیری مذهب مطلقا به سود طبقه حاکم بر علیه طبقه محکوم است،و مذهب تریاک اجتماع است و مورد مذهبی است که خاستگاهش طبقه حاکم است صادق است و تنها همان مذهب بوده که عملا وجود داشته و حکومت می کرده نه درباره مذهب محکوم یعنی مذهب پیامبران راستینی که هرگز نظامات حاکم مجال بروز و تجلی و عرض اندام به آن ها نداده اند.این روشنفکران به این وسیله نظریه مارکس را که مطلقا جهت گیری مذهب را به سود منافع حاکم دانسته،رد کرده اند و پنداشته اند که به این وسیله مارکسیسم را رد کرده اند.توجه نفرموده اند که آنچه خودشان گفته اند نیز،هر چند برخلاف نظر شخص مارکس و انگلس و مائو و سایر پیشروان مارکسیسم است،اما عینا توجیهی مارکسیستی و ماتریالیستی از مذهب است که سخت و وحشتناک است و قطعا به آن توجه نداشته اند...

بیان گذشته به هیچ وجه صحیح نیست،نه از جهت تحلیل ماهیت مذهب شرکت،و نه از جهت تحلیل ماهیت مذهب توحید،و نه از جهت نقشی که در تاریخ برای این دو مذهب تصویر شده است».(32)

 

پی نوشت:

(1)-«جامعه و تاریخ،استاد مرتضی مطهری،ص 8

(2)-همان،ص 32

(3)-همان،صص 40-35

(4)-«بازگشت»،دکتر علی شریعتی،ص 235

(5)-همان،صص 70-69

(6)-«اسلام شناسی»،دکتر علی شریعتی،ص 84

(7)-همان،ص 93

(8)-«جامعه و تاریخ»،ص 162

(9)-«انسان و اسلام»،دکتر علی شریعتی،ص 40

(10)-«ما و اقبال»،دکتر علی شریعتی ص 196

(11)-همان،ص 198

(12)-همان،ص 218

(13)-همان،ص 342

(14)-همان،ص 99

(15)-«جامعه و تاریخ»،ص 166

(16)-«اسلام دین،تاریخ»،دکتر علی شریعتی،ص 24

(17)-«اسلام شناسی»،ص 289

(18)-«شهادت»،دکتر علی شریعتی،ص 5

(19)-«انسان و اسلام»،ص 193

(20)-«جامعه و تاریخ»،ص 167

(21)-«ما و اقبال»،ص 99

(22)-«اسلام شناسی»،صص 85-84

(23)-«جامعه و تاریخ»ص 170

(24)-«ما و اقبال»،ص 99

(25)-«بازگشت»،ص 38

(26)-«زمینه شناخت قرآن»،دکتر علی شریعتی،ص 72

(27)-«ماشین در اسارت ماشینیسم»،دکتر علی شریعتی، صص 22-20

(28)-«جامعه و تاریخ»،صص 178-171

(29)-«حج»،دکتر علی شریعتی،ص 204

(30)-«بازگشت»،ص 383

(31)-«اسلام شناسی»،ص 84

(32)-«جامعه و تاریخ»،صص 187-184

پایان مقاله

برگرفته از پایگاه جامع استاد شهید مطهری


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 18:21  توسط منتقد  | 

شهید مطهری و آیت الله مصباح یزدی را عموم صاحب نظران ، دو شخصیتی می شناسند که از پیش از انقلاب ، در باره مرزهای عقیدتی حساسیت خاص و بصیرتی مثال زدنی داشته اند . از همین جهت بوده که در باره مصادیقی معین هم بین این دو بزرگوار اشتراک نظر و عمل یافت می شود

یکی از این موارد ، اشتباهاتی بوده که در آثار دکتر علی شریعتی یافت می شده است. آیت الله مصباح یزدی در راستای اصلاح این موارد دست به تلاشی گسترده زدند وحتی تلاش نمودند دکتر شریعتی نزد علامه طباطبائی برود یا آنکه با خود ایشان مباحثه نمایند که بنا به دلایلی منتج به نتیجه مطلوب نشد. ایشان در جایی خاطره این تلاش ها را نقل نموده اند که متضمن نکاتی جالب است و خواندنش خالی از لطف نیست:

 

شهید دانش آشتیانی که از شهدای هفتم تیر است ؛ و سابقه رفاقت خیلی طولانی با ما داشت ؛ در یکی از سفرهایی که آمده بود قم ، بعد از نماز مغرب و عشا با هم در صحن مسجد اعظم نشستیم . ایشان باب سخن را باز کرد و گفت: درباره سخنان شریعتی چه نظری دارید؟ 

گفتم: به نظر من، ایشان انحرافات ریشه ای دارد.

گفت: شما تأثیر این انحرافات را چه اندازه می دانید؟

گفتم: بسیار عمیق.

گفت: نظر شما درباره اینکه با خود ایشان راجع به اشتباهاتشان گفتگو شود چیست؟

گفتم: آن سیمایی که از شریعتی از لا به لای نوشته ها و گفته هایش برای من مجسم شده اگر درست تشخیص داده باشم- آن است که ایشان آدمی نیست که دنبال منطق صحیحی باشد. یک آدم مغروری است که اهداف خاص روشنفکرانه غربی غیر اسلامی دارد و مسائل اسلامی را یک پوششی قرار داده است برای پیشبرد آن اهدافش - آنچه برای او اصالت دارد، یک هدف اجتماعی است که می خواهد قهرمان آزادی خواهی بشود.

گفت: شما خیلی منفی فکر می کنید. اتفاقاً من با ایشان صحبت کرده ام و گفته ام ظاهراً در صحبت های شما اشتباهاتی هست و آیا حاضر هستید با کسانی که غرض و مرضی ندارند، بحث کنید و حل بشود. ایشان (دکتر شریعتی) گفته است: من حاضرم در هر جایی، در هر زمانی با هر کسی که شما پیشنهاد بکنید، بحث بکنم.

گفتم: ان شاء الله این طور باشد، اما آنچه من تصور می کنم غیر از این است

گفت: روی این فرض  صحبت کنیم که ایشان حاضر باشد با کسی بحث بکند و اگر برای او روشن شود که اشتباهاتی داشته است، از اشتباهاتش دست بردارد. اگر چنین فرضی صحیح باشد، خوب است ایشان با چه کسی بحث کند که سختش نباشد حرف او را بپذیرد؟ شخصیت مهمی باشد تا ایشان بگوید: چون شخصیت مهمی بود معلوم می شود که او درست فهمیده و من اشتباه فهمیده ام. غرور او نشکند.

شهید دانش آشتیانی گفتند: چطور است که با علامه طباطبائی ملاقاتی داشته باشد.

گفتم: اگر واقعا ایشان حاضر است اشتباهاتش را بپذیرد، خوب است. چون علامه شخصیت جهانی و بزرگی است، برای او هیچ شکستی محسوب نمی شود که مثلاً علامه طباطبایی اشتباهاتش را اصلاح کردند، پیشنهاد خوبی است.

گفت: ایشان این قول را به من داده که هر جا، هر کس که باشد، من حاضرم بحث کنم. شما ببینید آقای طباطبایی ایشان را می پذیرند که بیایند صحبت کنند یا خیر؟ 

قرار شد که بنده با علامه طباطبایی صحبت کنم و نتیجه را به آقای دانش از طریق تلفن اطلاع دهم و ایشان قرار بگذارند و بیایند قم و با آقای طباطبایی صحبت کنند.

صبح رفتیم خانه ی مرحوم علامه طباطبایی.

گفتم: آقای دانش که معرّف حضور شما هستند، چنین پیشنهادی دارند و گفتند که من با او صحبت کرده ام و گفته است که من حاضرم با هر کسی بحث کنم. حالا حضرت عالی اجازه بدهید بیاید نزد شما و اشتباهاتش را برای او توضیح بدهید. پذیرفتن اشتباهاتش از مثل شما برای او عار نیست.

ایشان فرمودند: تابستان گذشته که من مشهد بودم، بعضی از دوستان ایشان می خواستند او را بیاورند نزد من که با او صحبت کنم و ... تذکراتی به او بدهم، من فکر کردم که هیچ فایده ای ندارد. چون ایشان اگر بخواهد شریعتی باشد، دست از افکارش بر نمی دارد و اگر بخواهد دست از افکارش بر دارد، دیگر شریعتی نیست. او آدمی نیست که دست از افکارش بردارد. من مطمئن هستم که دست از افکارش بر نمی دارد و بنابراین از این ملاقات سوء استفاده خواهد کرد. من که همه جا نیستم که بگویم چه بود و چه شد، منعکس می شود که رفت و فلانی هم نتوانست قانعش کند و نتیجه مثبتی ندارد.

باز من اصرار کردم که آقا احتمال نمی دهید که لااقل اشتباهاتش کمتر شود و جلوی مفاسد بزرگ تر گرفته شود. آنچه را که گفته و روی آن پافشاری کرده، گذشته. به فرمایش شما بعید است که از حرف های گذشته اش دست بر دارد، اما آیا احتمال نمی دهید که بیاید و نزد شما و کمتر در آینده افساد کند؟

باز ایشان تأملی کردند و گفتند: حتی این احتمال هم وجود ندارد.

خیلی قاطع [فرمودند] که ملاقات با او فایده ای نخواهد داشت، حتی احتمال ضرر هم دارد.

ما آخرین تیرمان را زدیم و گفتیم که آقا بنا را بگذارید بر استخاره، اگر [دیدید که نتیجه] استخاره خوب است، اجازه بدهید یک جلسه بیاید نزد شما، شاید این جلسه برای اسلام و مسلمین فایده ای داشته باشد، دفع ضرری بشود.

گفتند: خوب استخاره کنید.

ما قرآن آوردیم و دادیم خدمت ایشان و گفتیم خودتان استخاره کنید. یادم نیست من استخاره کردم یا ایشان. به هر حال آیه ای آمد و کلمه «بُعد» در آن بود که مرحوم علامه گفتند: این هم استخاره!

دیگر دهان ما بسته شد، خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون و با آقای دانش تلفنی تماس گرفتیم و گفتیم جریان این طوری شد

گفت:هیچ راهی ندارد که ایشان را راضی کنیم؟

گفتم: تا آن جا که می شد، من اصرار کردم، اما ایشان نپذیرفت.

شهید دانش گفت: خودت حاضر هستی یک جلسه بحثی با او داشته باشی؟

گفتم: من حاضر هستم، ولی صحبت کردن امثال من فایده ای ندارد. اگر شخصی مثل آقای طباطبائی صحبت می کرد، امیدی بود که یک جایی اعتراف به اشتباهاتش کند، ولی در مقابل من حاضر به اعتراف به اشتباهش نمی شود.

ایشان گفت: من امید دارم که مفید باشد. حالا چه زمانی بگویم بیاید قم؟

گفتم: آقای دانش، این آقای شریعتی که من می شناسم، قم بیا نیست. ... من می آیم تهران.

گفت: خیلی خوب. شما کی می آیید تهران؟

گفتم: من فلان روزمی آیم تهران، فلان ساعت تهران هستم. هر قراری بگذارید من حاضرم.

ایشان گفت: هر ساعتی که می رسید تهران، یک ساعت بعدش من شریعتی را می آورم منزل [محل سکونت] شما.

ما سر موعد رفتیم تهران نشستیم و مدتی از موعد ما گذشت تا اینکه آقای دانش تنها آمد.

گفتیم: رفیق شما کجاست؟!

گفت: کسالتی داشت!

گفتم: آقای دانش، من به شما عرض کردم که او آدمی نیست که بیاید پیش من و بحث کند!

گفت: نه! کاری برای او پیش آمد.

گفتم: از من بپذیر او نمی آید پیش من. بیا یک قرار دیگری بگذاریم که من و او بیاییم آنجا. بعد هم گفتم که به نظر من بهترین جا منزل شما است (چون منزل ایشان نزدیک حسینیه ارشاد بود) قرار بگذارید هر ساعتی با هم توافق می کنید، او بیاید آنجا و من هم می آیم و  جلسه هم خصوصی باشد تا ایشان فکر نکند که می خواهیم "هوچیگری" در بیاوریم و توی بوق کنیم، دوستانه می نشینیم و با ایشان صحبت می کنیم.

روزی که برای ملاقات و صحبت کردن با ایشان می خواستم به تهران بروم، مرحوم دکتر بهشتی به منزل ما آمد ... صحبت از شریعتی شد، ایشان درباره شریعتی گفت: "دکتر آدم پرگویی است و اهل تحقیق نیست، او اسلام سُراست، نه اسلام شناس، سخنرانی می کند اما خیلی پایبند این نیست که سخنانش درست است یا خیر!"

بعد ایشان گفت: "من برای یک سخنرانی، 15 ساعت مطالعه می کنم و این شخص با توجه به اینکه چند سخنرانی در روز دارد، به مطالعه درباره مسائل اسلامی نمی رسد و طبعاً لغزش های زیادی خواهد داشت."

بعد ایشان گفت: "ما با آقای مطهری یک جلسه ای داشته ایم و پیغامی را توسط سید علی آقای خامنه ای داده ایم ... چون ایشان (شریعتی) درباره روحانیت بدگویی می کرده ؛ به مسئولین حسینیه ارشاد این پیغام را داده ایم و مضمون آن پیغام این بودکه به آنها گفتیم که شمابزرگ ترین دشمن آمریکا را به دست آقای شریعتی دارید می کوبید! چراکه خود آمریکایی ها اعتراف کرده اند که بزرگترین دشمن آنها روحانیت شیعه است ؛ متوجه هستید یا نه؟

من بعد از جلسه با دکتر بهشتی رفتم تهران برای ملاقات با شریعتی. به نظرم روز تولد حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. عصر آن روز ایشان در حسینیه ارشاد درباره زن سخنرانی داشت. ما صبح اول وقت خودمان را به زحمت رساندیم آنجا، مدتی صبر کردیم و کسی نیامد. مشغول صبحانه شدیم، باز کسی نیامد.  ایشان (شهید دانش که قرار ملاقات در منزل ایشان بوده) با حسینیه ارشاد تماس گرفت، گفتند: اینجا نیست! با منزل تماس گرفت، گفتند: اینجا نیست! پیدایش نکرد.

نزدیکی های ظهر از بس تلفن کرد این طرف و آن طرف، بالاخره او را پیدا کرد.

ایشان (دکتر شریعتی) گفت: تب دارم و سخت افتاده ام و نمی توانم از جایم برخیزم و به هیچ وجه برای من مقدور نیست.

ما با لبخند به آقای دانش فهماندیم که پیش بینی ما درست بود، شما این قدر زودباور نباشید. نمی دانم ایشان باورشان شد یا نه!

آن روز تا بعد از ظهر هم ما آنجا بودیم. هر چه خبر گرفتند ایشان تب داشت و خوابیده بود وهمان بعد از ظهر هم حالش خوب شد و به حسینیه ارشاد برای سخنرانی رفت!

من ظنّ قوی داشتم و با این قرائن هم تقویت شد که شریعتی کسی نیست که در صدد تحقیق باشد.

گروه تاریخ رجانیوز :     http://rajanews.com/detail.asp?id=91189

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 10:52  توسط منتقد  | 

به نقل از رجانیوز
 
شهید مطهری: اغلب آثار شریعتی از نظری هنری اعلی، از نظر علمی متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است

گروه تاریخ رجانیوز: آنچه در زیر می آید و بی نیاز از هر توضیحی است، تصویر دستخط استاد شهید آیت الله مطهری است که در حاشیه یکی از صفحات کتاب اسلام شناسی شریعتی نوشته شده است و نظر صریح شهید مطهری را نسبت به افکار و آثار شریعتی نشان می دهد. این سند، دلیل روشنی است بر آنکه صحبت های دهه چهل شهید مطهری راجع به شریعتی را (درحالیکه شریعتی هنوز به حسینیه ارشاد نیامده بود و افکارش را به تمامه عرضه ننموده بود) نباید با نظرات بعدی و آخری شهید مطهری (که نظر اصلی ایشان محسوب می شود و این نوشته نمونه ای از همان نظرات اصلی است) اشتباه گرفت:

 

 

 

[متن دستخط شهید مطهری: این جزوه مانند اغلب نوشته های نویسنده، از نظر ادبی و هنری اعلی است و از نظر علمی متوسط است و از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است.]

(منبع تصویر: کتاب شهید مطهری و روشنفکران، انتشارات صدرا، چاپ نهم، صفحه 34)
 

کد خبر:85420

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:10  توسط منتقد  | 

شریعتی در بینش اسلامی خود سابقه علی علیه السلام را در بت پرستی خلاصه نموده و چنین می نویسد :

علی وارد خانه می شود ، محمد و خدیجه ، شاید برای نخستین بار در برابر الله به نماز ایستاده بودند و به رکوع و سجود می رفتند . علی که هنوز چنین حرکاتی را نمی شناخت ، شگفت زده می نگریست ، انتظار می کشید تا محمد و خدیجه نمازشان را سلام دادند .

-         در برابر که به سجده می روید ؟

-         در برابر الله که مرا به رسالت مامور کرده است تا مردم را به او بخوانیم ، از تو می خواهم که به او بگروی و به رسالت من ایمان آوری ، سپس او را به انکار بتان دعوت کرد و آیاتی را که رسیده بود بر او خواند .

علی گرچه هنوز پسر بچه ای هشت ساله است و تحت تکلف محمد و به او سخت ایمان دارد ، اما مردی که جرثوه اش را با استقلال و استقامت سرشته اند ، نمی تواند بدین سادگی عقیده ای را بپذیرد و یا به دروغ بدان تظاهر کند ، گفت : «به من مهلت دهید تا در آن بیندیشم و با پدرم اوطالب مشورت کنم» اطاق را ترک کرد و یکراست به سوی خوابگاه خویش رفت و شب را در اندیشه این دعوت گذرانید ، آیاتی را که محمد بر او خوانده بود ، محمد را ، و رسالتش را ، بتان را ، الله را ، همه را در مغز جوانش مسجم می کرد ، هجوم این اندیشه ها او را تا سحرگاه بیدار نگاه داشت و صبح بر محمد وارد شد :

«به مشورت با پدرم نیازی ندارم ، خداوند در کار آفرینش من با ابوطالب مشورت نکرد و من نیز برای پرستش او نیازی به مشورت با ابوطالب ندارم ، دستش را در دست محمد گذاشت و از او خواست تا اسلام را بر وی عرضه کند !(اسلام شناسی چاپ طوس ص488)

شریعتی با این دیدگاه غلط خود ، سابقه علی علیه السلام را در بت پرستی خلاصه می کند ، اگر چه حافظه خود را نیز از دست داده و بعداًَ می نویسد : علی علیه السلام فرمود : خداوند در کار آفرینش من با ابوطالب مشورت نکرد .

مربی و تربیت کننده علی علیه السلام شخص شخیص پیامبر اسلام بوده است و طبق بیان علی علیه السلام ، وجود مقدس پیامبر اسلام از لحظه ای که از شیرخوارگی فاصله میگیرد ، تحت مراقبت بزرگترین فرشته ای از فرشتگان الهی بوده است که توسط او در مسیر الهی طی طریق نموده است ، چنان که در خطبه قاصعه نهج البلاغه نیز این حقیقت ذکر شده است .

بنابر حدیث نبوی ، امیرمومنان یک لحظه هم بت را پرستش ننموده ، چنانکه فرموده است :

سه نفر هیچگاه یک لحظه به وحی کافر نبودند : مومن آل یس و علی بن ابیطالب و آسیه زن فرعون .(بحارالانوار ج13 ص161 و ج14 ص273 و ج38 ص63و66)

در روایت دیگری پیامبر خدا(ص) چنین فرموده است :

سباق امتها سه نفر بودند که یک لحظه هم به خداوند کفر نورزیدند : حزبیل مومن آل فرعون ، و حبیب نجار صاحب یاسین و علی بن ابیطالب علی السلام که آن حضرت از آنها با فضیلت تر است . .(بحارالانوار ج14 ص273 و ج24 ص8 و ج38 ص225 و ج67 ص205 و سفینه البحار ج1 ص 509)

نه تنها پیامبر و علی علیه السلام موحد بوده اند ، بلکه اجداد آ«ها نیز هیچگاه بت پرست نبوده و همواره خداپرست بوده اند و همچنین اهل بیت آن بزرگوار نیز موحد بوده اند تا جائی که حضرت آدم علیه السلام به تعلیم جبرئیل و برای استجابت دعای خود ، خدا را به عظمت آن بزرگواران قسم می دهد .

علامه جوینی شافعی – دانشمند برجسته اهل سنت و جماعت – درحدیث قدسی در این زمینه چنین نقل نموده است :

آنان پنج نفرند و از اسم خودم پنج اسم برای انان مشتق نمودم ، اگر آنان نبودند ، نه بهشت خلق می کردم و نه جهنم را و نه عرش و نه کرسی و نه آسمان و زمین را و نه فرشتگان را و نه آأمیان را و نه جن را ، پس من محمود هستم و این محمد است و من عالی هستم و این علی است و من فاطر هستم و این زن فاطمه است ، و من احسان هستم و این حسن است و من محسن هستم و این حسین است ، به عزت خودم هیچ کسی در پیشگاه من حاضر نمی شود چنانچه به اندازه ذره ای از خردل ، دشمنی هر کدام از آنان را داشته باشد ، مگر آنکه او را داخل در اتش نمایم و باکی ندارم .

ای آدم اینها برگزیدگان من از میان خلق من هستند ، بواسطه آنان نجات می دهم و بواسطه آنان به هلاکت می رسانم . پس هنگامی که حاجتی به سوی من داشتی پس به اینان متوسل شو .(فرائد السمطین ج1 ص36و37 چاپ بیروت)

آنگاه پیامبر(ص) فرمود :

ما کشتی نجات هستیم ، پس کسی که وابستگی به ان داشته باشد ، نجات می یابد و کسی که از آن فاصله بگیرد ، به هلاکت می رسد ، پس کسی که حاجتی به سوی خداوند داشته باشد ، باید از طریق ما اهل بیت از خدا تقاضا کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 12:10  توسط منتقد  | 

دکتر! شریعتی پیامبر خدا(ص) و قرآن را عامل اختلاف مذاهب اسلام می پندارد و چنین می نویسد :

اگر ادب علمی به من اجازه ابراز نظریه ای در تاریخ اسلام بدهد ، می توانم بگویم که اختلاف اصلی مذاهب را در اسلام که ثمره طبیعی اختلاف اصلی در درکها و مشربهای «اقوام» ، «افراد» و «ازمنه» است – پیغمبر و کتابش خود بعهده و پایه گذاری کرده اند و بذرهای این کشته های گوناگون و رنگانگ را بدست خود در مزارع و ارواح افشانده اند . (سلمان پاک ، ص20)چ

در جواب دکتر! بی اطلاع از قران و سیره نبوی می گوئیم :

پیامبر خدا (ص) و قرآن منادی وحدت امت اسلامی است و ایجاد تفرقه از دیدگاه قران و پیامبر بلا و نابودی است . (سوره انعام ، آیه65)

قرآن از همه دعوت می نماید که اعتصام به حبل الله داشته باشند و راه تفرقه را در پیش نگیرند و لذا می فرماید :

همگی به ریسمان الهی چنگ زده و اعتصام جویید ، و راه تفرقه را در پیش نگیرید . (سوره آل عمران ، آیه103)

علمای فریقین در احوالات رسول خدا(ص) از قول این عباس چنین نقل نموده اند :

در خدمت پیامبر خدا(ص) بودیم که بادیه نشین عربی آمد و عرضه داشت : ای پیامبر خدا از تو شنیدیم که میفرمایید : اعتصام به حبل الله بجویید ، حبل الله که ما به آن اعتصام جوییم چیست و کدام است ؟

پیامبر خدا(ص) دست در دست علی(ع) نهاد و به او فذمود :

تمسک به این داشته باشید زیرا او حبل الله المتین است .(ینابیع الموده شیخ سلیمان حنفی ج1 ، ص119)

بنابراین در زمان حیات و زندگی رسول مکرم اسلام ، امت اسلام وظیفه داشته که تنها در صراط مستقیم حرکت کند و علی(ع) نیز بر طبق سخن آن حضرتصراط مستقیم است زیرا پیامبر خدا(ص) به علی(ع) فرمود : انت صراط المستقیم

واقعه تاریخی غدیر خم نماینگر وحدت اسلام است . زیرا روز اعلان ولایت و وصایت و امامت عل(ع) از سوی پیامبر خدا(ص) و به فرمان خدای متعال بوده است و هیچکدام از رهروان مذاهب اربعه عذری در پیشگاه خداوند نخواهند داشت .

حدیث متواتر ثقلین نیز گواهی بر حقانیت پیروان قران و اهل بیت پیامبر خدا می باشد .

حدیث سفینه نوح نیز بیانگر تمسک به قرآن و اهل بیت پیامبر خدا است .

ملتزم ساختن امت اسلامی به پیروی از علی(ع) نیز حاکی از نورانیت راه علی(ع) بوده و اعلان رستگاری شیعیان علی(ع) نیز شاهد بر حقانیت شیعه اثنی عشریه بوده و مذاهب

اربعه در زمان پیامبر خدا(ص) وجود خارجی نداشته و اگر غصب خلافت و امامت از ناحیه ستمگران و ستمگستران بعد از رحلت پیامبر خدا صورت نمی گرفت و تمام افراد مسلمان بر پیمان و امامت علی(ع) وفا می نمودند و پیرو هوس نمی گردیدند تفرقه ای در میان امت اسلام به وجود نمی آمد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:46  توسط منتقد  | 

در اسلام شناسی شریعتی ، قرآن نیز مجموعه انجیل و تورات قلمداد شده است . چنان که می نویسد :

قرآن نیز مجموعه اجیل و تورات است (اسلام شناسی چاپ مشهد ص578)

در پاسخ شریعتی می گوئیم :

داشتن چنین عقیده ای که قرآن را مجموعه تورات و انجیل بدانیم صددرصد حاکی از بینش انحرافی است . زیرا اگر منظور تورات و انجیل اصلی بوده باشد . بنابر نقل مورخان یهود و نصاری ، تورات و انجیل اصل موجود نیست و در طی حوادث تاریخی از بین رفته است گذشته از اینکه تورات مربوط به زمان حضرت موسی علیه السلام با نزول اجیل دوران تورات منتفی می شود چنان که بعد از حضرت عیسی علیه السلام نیز دوران انجیل با ظهور پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم منتفیخواهد بود و قرآ« کتاب آسمانی برای بشریت تا روز قیامت خواهد بود ، چنان که خود حضرت عیسی علیه السلام نیز بشارت به ظهور دین اسلام و پیامبری خاتم الانبیاء (ص) داده و دین اسلام را آخرین دین الهی و پیامبر اسلام را نیز آخرین پیامبر دانسته است و مقام خاتمیت برای آن حضرت قائل است . در تائید کلام آن حضرت به برخی آیات انجیل برنابا ذیلاً توجه می نمائیم :

1) در فصل سی و ششم آیه 5 می نویسد :

به تحقیق که پیغمبران همه آمدند مگر رسول الله آنکه زودتر است بعد از من بیاید  زیرا که خدای این می خواهد تا که من مهیا سازم راه او را .(انجیل برنابا ص107)

بشارت به ظهور پیامبر اسلام از قول حضرت عیسی در قرآن نیز آمده است . چنان که در سوره صف آیه 6 چنین فرموده :

و هنگامی که عیسی پسر مریم به بنی اسرائیل گفت : به درستی که من پیامبر خدا به سوی شما هستم و تصدیق می کنم آنچه از تورات را که پیش روی دارم و نیز شما را بشارت می دهم که بعد از من پیغمبری خواهد آمد که نام وی احمد است ، چون آن رسول با آیات وبه سوی خلق آمد گفتند : این سحری است آشکار .

مولای متقیان امیرمومنان علی علیه السلام در خطبه قاصعه به ضدیت سرمداران کفر و نفاق و شرک در پیشگاه پیامبر خدا از تحقق معجزه خواسته شده از طرف آنان و تعبیر سحر از آن سوی آنان توجه داده است و فرموده :

سران قریش همگی گفتند : او ساحری است بسیار درغگو که سحری شگفت دارد و سخت با مهارت است .(ترجمه نهج البلاغه فیض الاسلام ، ص809)

2) انجیل برنابا درباره حضرت آدم (ع) چنین نوشته است :

پس چون آدم برخاست بر قدمهای خود در هوا ، نوشته ای دید که مثل آفتاب می درخشید که نص عین او لا اله الا الله و محمدرسول الله بود * پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت : شکر می کنم ترا ای پروردگار ، خدای من زیرا که تو تفضل نمودی پس آفریدی مرا * ولیکن زاری می کنم به سوی تو اینکه مرا آگاه سازی که معنای این کلمات محمد رسول الله چیست ؟ * پس خدای جواب داد : مرحبا بتو ای بنده من آدم تو دیدی او را جز این نیست که او پسر تست آنکه زود است بیاید به جهان بعد از این بسالهای فراوان * و او زود است بشود فرستاده من آنکه از برای او آفریدم همه چیزها را * آنکه چون بیاید زود است نور بخش جهان را ...(انجیل برنابا ، فصل38 آیات14تا22 ص112و113)

آیه شریفه مفسران قرآن از قول ابن عباس در تفسیر آیه37 سوره بقره چنین نقل نموده اند :

از پیامبر خدا(ص) درباره کلماتی که حضرت آدم از پروردگار خود فرا گرفت و خدا از او درگذشت ، سئوال نمودم فرمود : از خدا خواست بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین که از من درگذر ، خدا نیز از او درگذشت و توبه اش را پذیرفت .

علمای بزرگ دیگری از فریقین مطلب یاد شده را در کتب خویش ذکر نموده اند که از جمله آنان علامه سیوطی در تفسیر درالمنثور جلد1 صفحه60 و علامه خوارزمی در المناقب صفحه63 و علامه بحرانی در غایه المرام صفحه392 چاپ بیروت و علامه مجلسی در بحارالانوار جلد24 صفحه183 و علامه اربلیدر کشف الغمه جلد1 صفحه 645 و جناب شیخ صدوق در معانی الاخبار صفحه125 می باشد .

3) انجیل برنابا از قول حضرت عیسی(ع) چنین نقل نموده است :

گفتند : هرگاه تو نیستی مسیا و نه ایلیا و نه هیچ پیغمبری پس چه جهت دارد که بشارت میدهی به تعلیم تازه و خود را می نمایی بزرگتر در شأن از مسیا * یسوع جواب داد به درستی که معجزاتی که خدای آنها را بر دست من می کند ظاهر می کند این که سخن می کنم به آنچه خدای می خواهد * و من نمی شمارم خود را مانند آنکه از او سخن می رانید * زیرا که من لائق آن نیستم که بگشایم بندهای جرموق یا دوال های نعل رسول الله را که او را مسیا می نامید * آنکه بیش از من (نور او) آفریده شده و زود است بعد از می بیاید * و زود است بیاورد کلام حق را و نمی باشد آئین او را نهایت * (انجیل برنابا فصل چهل و دو ص 118 آیات 12 تا 18)

از این آیات بشارت به ظهور پیامبر اسلام و خاتمیت دین اسلام استفاده می شود .

4) در انجیل برنابا با صراحت حضرت عیسی (ع) نام حضرت محمد (ص) را ذکر نموده و چنین فرموده است :

زیرا که خدای عطا می کند به ایشان روح او را به نبوت * و چون دیدم او را از تسلی پر شده گفتم : ای محمد خدای با تو باد و مرا لایق آن نماید که دوال نعل تو را باز کند * زیرا هرگاه به این برسم خواهد شد پیغمبر بزرگی و قدوس خدای * (انجیل برنابا فصل چهل و چهار ص123و124 آیات 29تا32)

5) در انجیل برنابا فصل پنجاه و چهارم متذکر حضور رسول خاتم در عرصه محشر و التجاء اولیاء خدا به آن جناب ذکر شده است . (انجیل برنابا فصل54 ص139و140 آیات1تا22)

6) در انجیل برنابا فصل پنجاه و پنجم رخصت دادن حق تعالی حضرت رسول خاتم را برای شفاعت بحث شده است . (انجیل برنابا فصل55 ص141و143 آیات1تا39)

7) در فصل 56 انجیل برنابا آیات1تا9 ص143 بحث اجتماع انبیاء و پاکان نزد حضرت رسول و احضار شیطان برای کیفر دادن ذکر شده است .

8) و ...

 

قرآن هرگز متن تورات و انجیل فعلی نمی باشد زیرا در عهدین آیات فراوانی درباره خداوند و انبیاء وجود دارد که وهن مقام اولویت و رسالت است و برای نمونه می توان به موارد زیر توجه نمود :

1) تورات خدا را به شکل انسان معرفی نموده است . (عهد عتیق ، سفر پیدایش ، باب 1 ، آیه28)

2) خداوند تورات خرامان راه می رود و آواز می خواند . (عهد عتیق ، سفر پیدایش ، باب 3 ، آیه8)

3) خدای تورات از خلقت پشیمان می شود . (عهد عتیق ، سفر پیدایش ، باب 6 ، آیه 6)

4) خدای تورات برتی شناخت دوستان نشانه لازم دارد . (عهد عتیق ، سفر خروج ، باب 12 ، آیه23)

5) خدای تورات دارای لباس و گیسو می باشد . (عهد عتیق ، کتاب دانیال نبی ، باب 7 ، آیه9)

6) خدای تورات در کنار کوه صهیون مسکن دارد . (تورات کتاب فرامیر شماره 132 ، آیه 13و14)

7) خدای تورات با بنده خود را سر شب تا صبح کشتی می گیرد . (تورات ، سفر پیدایش ، باب 25 به بعد)

8) و ...

مطالب فوق نمونه هایی بود از خداشناسی تورات که اساس آن با معرفی صفات خدا در قرآن بکلی مغایرت دارد .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 12:45  توسط منتقد  | 

حجت الاسلام والمسلمین اسماعیل فردوسی پور در رابطه با برخورد امام با قضیه درگذشت دکتر علی شریعتی در کتاب همگام با خورشید چنین نوشته است :

در 29خرداد ماه1356 و به دنبال آن سرازیر شدن سیل تلگرافات و تسلیت نامه ها به نجف اشرف به محضر رهبر کبیر انقلاب ...

در همین رابطه ، آقای دکتر یزدی تیرماه1356 به نجف آمد و دوازده روز در نجف اشرف مهمان ما بود و در آخر ، بدون خداحافظی با امام نجف را ترک کرد او چه می خواست ؟! او برای چه هدفی به نجف آمده بود ؟! از رهبرکبیر انقلاب جواب تلگرامها و از روحانیون مبارز خارج از کشور برگزار نمودن مجلس ترحیم و نوشتن تسلیت نامه را ...

توضیح : در آن ایام ، ارتباط روحانیون مبارز خارج از کشور ، با اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا ، امریکا ، کانادا و ... رابطه ای قوی و مستحکم بود ، رفت و آمدها فراوان و اغلب مفید و پربار بود . گاهی مهمانانی داشتیم که چندین روز در عراق بخصوص نجف اشرف اقامت می کردند ، محضر امام می رسیدند و رهنمود می گرفتند و ...

پس از درگذشت آقای دکتر شریعتی در 29خرداد ماه1356 آقای دکتر یزدی به نجف اشرف آمد و مدت اقامتش 12روز به طول انجامید شبها بالای بام جلسه داشتیم و برادران همه شرکت می کردند در یکی از شبها آقای دکتر یزدی اعلام کرد که شما برای دکتر شریعتی هیچ کار نکردید؟؟ سئوال شد ما چه کار می توانیم بکنیم گفت می توانید مجلس ختم بگذارید البته در نجف استقبال نمی شود . لیکن در خارج ما می توانیم مانور کنیم و تبلیغات راه بیاندازیم . دیگر اینکه برای پدر ایشان (استاد محمدتقی شریعتی) نامه ای بنویسید و مخابره کنید این را هم می دانیم که عراق این تلگراف را مخابره نمی کند یا ایران نمی رساند ولی سوژه ای خواهد بود برای دانشجویان که تبلیغات کنند . در آن شب بحث مختصری شد و تصمیم گرفتیم جلسه ای کامل برای بررسی و تبادل نظر تشکیل دهیم لذا شب بعد در منزل آقای فاضل فردوسی جلسه ای تشکیل شد و برادران شرکت کردند و در غیاب دکتر یزدی تبادل نظر و رای گیری به عمل آمد و تصویب شد که این دو کار یعنی انعقاد مجلس ختم و ترحیم و نوشتن تسلیت نامه را انجام دهیم مشروط به اینکه امام منع نکنند . همان شب تسلیت نامه را نوشتیم و به نظر برخی از دوستان رسید که مورد پسند آنان واقع شد . بناشد من خودم محضر امام برسم و گزارش دهم و نظرشان را بگیرم ...

فردا صبح اول وقت از درب اندرون دق الباب کردم آقای حاج علی درب را باز کرد پرسیدم امام کجایند گفت بالای بام قدم می زنند نوشته را دادم و گفتم روی میز امام بگذار و وقتی آمدند مطاله بفرمایند و نتیجه را بعداً از شما می گیرم . به خانه برگشتم بلافاصله کسی درب را کوبید آقای حاج علی بود گفت امام فرمودند زود بیا .

بلادرنگ خدمتشان رسیدم . دیدم تسلیت نامه در مقابل ایشان روی میز کوچک قرار دارد نشستم ، فرمودند : دکتر شریعتی خوب می نوشت و خوب بیان می کرد ولی اشتباهاتی داشت که ای کاش آن اشتباهات را نداشت .

1) به علما و بزرگان توهین می کرد ، به علامه مجلسی ، مقدس اردبیلی و خواجه نصیر طوسی که خودم دیدم و بعضی دیگر که شنیده ام ولی خودم ندیده ام ...

2) تز اسلام منهای روحانیت از آقای دکتر شریعتی است و اسلام منهای روحانیت یعنی بیمارستان منهای طبیب ، همان سیاستی که برای مسیحیت پیاده کردند مسیحیت منهای پاپ و ... درباره این موضوع امام توضیحات زیادی دادند

3) اشتباه در ولایت و امامت ...

4) و مورد دیگری که من فراموش کرده ام ولی شاید بعضی از دوستان که برایشان آن زمان نقل کرده ام یادشان باشد .

آنگاه فرمودند : آنچه در این تسلیت نامه نوشته اید مطلق است ، همه ی نوشته های او را تایید کرده اید و این دروغ است . اگر پرانتز باز کنید و برخی را استثناء کنید آبروی وی را برده اید!! بنابراین چه داعی دارید این کار را بکنید؟؟ عرض کردم تصمیم داشتیم اگر اجازه بفرمایید و مصلحت بدانید در یکی از مساجد مجلس ختمی بگذاریم البته می دانیم استقبال نخواهد شد ولی در خارج تبلیغ می کنند و ...

فرمودند : باید بدانید که شما نمی توانید خودتان را از من جدا کنید آنچه بکنید به من نسبت داده می شود ، عمل شما ، عمل من تلقی می گردد ... بنابراین اگر شما مجلس ختمی بگذارید می گویند فلانی این کار را کرده است ... لازم نیست این کار را هم بکنید!! هر دو موضوع منتفی است .

شب ، جلسه تشکیل شد ، آقای دکتر یزدی هم بود ، وقتی جلسه رسمی شد ، گزارش ملاقات را ارائه کردم ، به مذاق بعضی خوش نیامد ، برخی ناراحت شدند ، ولی امر امام است و همه التزام عملی به اوامر امام دارند ...

امام به تلگرافها و پیامهای تسلیت جواب داده بودند که در جلسه قرائت شد . متن جواب از این قرار بود :

جناب آقای یزدی ایده الله تعالی

پس از اهداء سلام ، تلگراف های زیادی از اروپا ، آمریکا از طرف اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان اسلامی ... در مرگ شریعتی به اینجاب رسیده است ، مرگ فرد مهم نیست مرگ جامعه مهم است اگر جامعه بمیرد آمریکا مسلط می شود اگر جامعه بمیرد اسرائیل مسلط می شود اگر جامعه بمیرد رضاخان مسلط می شود... و همینطور یک اعلامیه مفصل که آقای یزدی و بعضی دوستان از این جواب ناراحت شدند و گفتند : ما مرگ آقای دکتر شریعتی را در خارج به عنوان شهادت جا انداخته ایم و امام هیچ بهایی به وی نداد ه است...

آقای محمد منتظری نامه را گرفت و قول داد که فردا محضر امام برسد و عوض کند فردا خدمت امام رسید و اشکالاتی را که وارد می دانست عرضه داشت . امام بدون آنکه پاسخی دهد نامه را گرفتند و نگه داشتند و فرمودند : جواب نمی دهم . بدنبال این برخورد امام بود که آقای یزدی قهر کرد و بدون تودیع با امام نجف را ترک کرد...

یک ماه گذشت مرداد1356 فرا رسید در یکی از روزها حجت الاسلام آقای سید محمود دعایی گفت : آقای یزدی از آمریکا زنگ زده وگفته است : امام نمی خواهد جواب تلگرامها را بدهد؟ عکس العمل خوبی ندارد...!!

آقای دعائی خود می توانست محضر امام برسد و موضوع را به عرضشان برساند ولی چون تعهد روحانیون مبارز این بود که از طریق هسته مرکزی مطالب منتقل شود ، ایشان طبق این تعهد ، مسئولیت را به من واگذار کرد...

پس از نماز ظهر و عصر خدمت امام امت مشرف شدم و پیام آقای دعائی را به عرضشان رساندم...

فرمودند : به آقای یزدی متصل شوید (امام به همان اصطلاح عربی که تلفن را اتصال می گویند فرمود به آقای یزدی متصل شوید) و بگوئید همان نامه هست اگر می خواهد بفرستیم...

به آقای دعائی گفتم ، با آقای یزدی تماس گرفت ، آقای یزدی گفته بود باشد همان جواب را بفرستید... نزدیک غروب منزل امام رفتم دیدم تاکسی گرفته اند و عازم کربلا می باشند (شب زیارتی بود) قبل از آنکه سوار شوند خودم را رساندم و گفتم آقای یزدی گفته است همان جواب را بفرستید خوب است . فرمود : الان عازم کربلا هستم و نمی دانم نامه کجاست . کربلا بیائید تا چیزی بنویسم ، کربلا رفتم و جوابی که ذیلاً ملاحظه می فرمائید گرفتم و به آدرس آقای یزدی ارسال شد .

 

 

((پاسخ امام خمینی به تلگرامهای تسلیت اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا ، آمریکا و کانادا در سوگ دکتر شریعتی))

تاریخ مرداد1356

بسمه تعالی

جناب آقای یزدی ایده الله تعالی

پس از اهداء سلام ، تلگراف های زیادی از اروپا و آمریکا از طرف اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان اسلامی در اروپا و انجمن های اسلامی دانشجویان در آمریکا از بخش های مختلف و از سایر برادران محترم مقیم خارج کشور ایدهم الله تعالی در فقد دکتر علی شریعتی واصل شد و چون جواب به تمام آنها از جهاتی میسر نیست و تفکیک صحیح نمی باشد از جنابعالی تقاضا دارم تشکر اینجانب را به همه برادران محترم ایدهم الله ابلاغ نمائید . اینجانب در این نفس های آخر عمرم امیدم به طبقه جوان و عموماً دانشجویان خارج و داخل اعم از روحانی و غیره می باشد . امید است دانشمندان و متفکران روشن ضمیر ، مزایای مکتب نجات بخش اسلام که کفیل سعادت همه جانبه بشر و هادی سبل خیر در دنیا و آخرت و حافظ استقلال و آزادی ملت ها و مربی نفوس و مکمل نقیضه های نفسانی و روحانی و راهنمای زندگی انسانی است ، برای عموم بیان کنند .

مطمئن باشند با عرضه اسلام آن طور که هست و اصلاح ابهام ها ، کجروی ها و انحراف ها که به دست بدخواهان انجام یافته نفوس سالم بشر که از فطره الله منحرف نشده و دستخوش اغراض باطله و هوس های حیوانی نگردیده یکسره بدان روی آورند و از برکات و انوار آن بهره مند شوند . من به جوانان عزیز نوید پیروزی و نجات از دست دشمنان انسانیت و عمال سر سپرده آنها می دهم . طبقه جوان و روشن بین در خارج و داخل روابط خود را محکم و در زیر پرچم اسلام که تنها پرچم توحید است یکدل و یکصدا از حق انسانیت و انسانها دفاع کنند تا به خواست خداوند دست اجانب از کشورهای اسلامی قطع شود و باید با کمال هوشیاری از عناصر مرموزی که  در صدد تفرقه بین انجمن های اسلامی است و مطمئناً از عمال اجانب هستند احتراز کنند و آنها را از جمع خود طرد نمایند .

"واعتصوا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا" والسلام علیکم و علیهم و رحمه الله و برکاته – روح الله الموسوی الخمینی

هر یک از دوستان من شرکت کند طردش می کنم !!

مقارن اذان صبح بود که مرحوم شهید محمد منتظری دق الاباب کرد درب را گشودم از سفر دور و درازی می آمد و برای هدفی بزرگ ، هنوز دکتر یزدی مهمان من بود و بالای بام خوابیده بود در صحن حیاط نشستیم و به گفتگو پرداختیم... گفت : من آمده ام تا عده ای را برای اعتصاب به پاریس ببرم ، شما باید کمک کنید...

من گفتم اگر امام منع نکند حرفی ندارم فردا خدمت امام رسید و گزارش سفر خویش را ارائه کرد و اعتصاب پاریس را به عرض رساند و اجازه خواست که عده ای از طلاب شرکت کنند ولی امام امت فرموده بودند من اینها را نمی شناسم . شما شرکت نکنید و پس از اصرار شهید منتظری امام فرمودند : هر یک از دوستان من شرکت کند طردش می کنم!! اتفاقاً برخی از برادران به نهی امام اعتنا نکردند و بدون اطلاع و هماهنگی با هسته مرکزی برای شرکت به سوی پاریس رفتند که بعضی مدت 18روز در بازداشتگاه پاریس بسر بردند و برخی هم بدون موفقیت ، از سفر خویش گزارشی ارائه نکردند...

آری رضایت و اراده امام در زندگی کسانی که در ارتباط با وی عمل می کردند تاثیر بسزایی داشت و او از کسانی بود که معصوم می فرماید : (ان لله رجالاً اذا ارادوا ارادالله) . خداوند متعال مردانی دارد که هرگاه اراده کنند وفق اراده و خواست آنان خدای منان اراده می کند .(همگام با خورشید ، تالیف آقای فردوسی پور، ص237 تا 245)

توهین شریعتی به مطلق روحانیت طوری بوده که مورخ انقلاب اسلامی حضرت حجت الاسلام سید حمید روحانی که خود از شیفتگان شریعتی بود چنین نوشته است :

من در آغاز خود از دوستداران شریعتی بودم اما بعداً به خاطر تعبدم نسبت به امام و سپس با پیروزی انقلاب و مسئولیت مرکز اسناد با مطالعه پرونده شریعتی! واقعیات را کاملاً فهمیدم ، در اینجا با وجود اصرار افراد جلسه ، ایشان ماهیت پرونده را فاش نکردند و گفتند : این را هنوز جایی نگفته ام و بگذارید فعلاً مخفی بماند .

امام بعد از فوت آقای شریعتی حتی کلمه مرحوم را در مورد ایشان بکار نبرد و وقتی عده ای (که از جمله آنها آقای محتشمی بود و منهم در آن جلسه بودم) علت آن را از امام پرسیدند ، امام فرمودند : من اگر او را مسلم می دانستم لفظ مرحوم را به کار می بردم لکن من اصلاً او را مسلمان نمی دانم و در جایی دیگر فرموده بودند : اگر من از تمام خطاهای شریعتی بگذرم ، از اهانتهای او به علمای اسلام هرگز نخواهم گذشت و همواره دلم از او چرکین است .(خبرنامه شماره6 هفت دیماه1370 ص18)

شریعتی به حدی بر ضد مطلق روحانیت اقدام کرد تا جایی که استاد شهید مرتضی مطهری چنین نوشته است :

کوچکترین گناه این مرد (شریعتی) ، بدنام کردن روحانیت است .

او همکاری روحانین با دستگاههای ظلم و زور علیه توده مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی درآورد؟ مدعی شد که ملک و مالک و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح ، همیشه در کنار هم بوده و یک قصد داشته اند .

این اصل معروف مارکس به عبارت بهتر مثلث معروف مارکس را که دین و دولت و سرمایه سه عامل همکار بر ضد خلقند و سه عامل از خود بیگانگی بشرند ، به صد زبان پیاده کرد ، منتها به جای دین ، روحانیت را گذاشت ، نتیجه اش این شد که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنیتی نگاه می کند و خدا می داند که اگر خداوند ارباب (ویکرون و یمکرالله و الله خیرالماکرین) در کمین او نبود او در ماموریت خارجش چه برسد روحانیت و اسلام می آورد ...(سیری در زندگانی استاد مطهری ص83 چاپ انتشارات صدرا)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:41  توسط منتقد  |